الان زندگی کردن و دوست دارم ....!!!
۵ شنبه 7 اردیبهشت 1385
ساعت 10 از خواب پا شدم
چه صبح قشنگی تا حالا اینقدر خوشحال نبودم
بعد از چندین ماه هوس صبحانه کردم
کسی خونه نبود ... صبحانمو خوردم
ماشین و برداشتم یه موزیک شاد
واای دختره ایروونی که نازو دلبری ....
عشق سرعت ... پام و گذاشتم روی گاز
مثل دیوونه ها ......
کل کله لایی کشی . کورس
واوووو موزییک بعدی من بی توو...
یه پژو مشکی با سرعت داره پشت سرم میاد
چراغ میزنه سرعته ماشینم کم بود
کشیدم راست با سرعت از کنارم رد شد
یه معکوس ... پام و گذاشتم
رو گاز خیلی دست فرمونش توپ بود
لایی های خیلی قشنگی میکشید
منم چسبیده بودم پشت سرش
امدم ازش جلو بزنم یه دفه دیدم یه ماشین
داره میاد تو سینم ..... فاصلش خیلی زیاد بود
اما سرعت ما خیلی بالا بود
پژوه هم از سرعتش کم نمیکرد که به من راه بده
بلاخره از پژوه سبقت گرفتم دیگه ماشینه بهم
خیلی نزدیک شده بود شروع کرد چراغ زدن
میلیمتری از جلو ماشینه امدم تو لاین خودم
رفتم تو فرعی باز پژوه هم امد دنبالم دیدم تند تند نور بالا میزنه
گرفتم سمت راست امد کنارم با اشاره
گفت که شیشه رو بکشم پایین
شیشه رو کشیدم پایین
گفت پسر تو دیوونه ای
آخر خودت و کشتن میدی من جا تو ترسیده بودم
بهش گفتم زیاد از این موقعیتا رد کردم
بعد گفت گواهی نامه که داری
گفتم نه خرداد ماه میگیرم
چشماش 4 تا شد گفت از هر نظر که فکرش و میکنم
میبینم خلی.... بهش گفتم من عشق سرعت دارم یا علی
پام و گذاشتم رو گاز.......
بعد رفتم دنبال دوستام........
خلاصه 5 شنبه به دلایلی که نمیشه اینجا بگم
خیلی روزه خوبی بود واسم.......
تا باشه از این روزا ......!!!!
