ای کاش ...!!!

آرزويي در دل،
ندايي در سر،
فکري که تمام نميشود
و تنهايي ...
دوباره نيمه شبي ديگرست که خواب بر چشمانم حرام شده
يادهاي گذشتههاي شيرين
نه چندان دور؛ اما دست نيافتني!
چشماني ابري و خيس،
گلويي گرفته،
هقهقهايي به رنگ سکوت
و متکايي که مسيل آرزوهاست.
ديگر بار، امروز ترا ديدم اما،
اما تو٬ ديگر تو نبودي
چهره يخ زده تو
جادويي که انگار طلسمت کرده اين چند روز
لبخندهاي ژکوند خشکيدهات
و نگاه هايت که ديگر برفها را آب نميکند.
بهار بوي پاييزان ميدهد امسال
برگهاي سبز چنارها، قرمز است انگار.
بوي مهر ميآيد اما ديگر مهري نيست.
صدايي ميرسد اما صداي تو نيست.
شباب مه گرفته تيره و تار من،
اميدهاي سپيد و روشن من،
فالهاي پياپي خواجه ي شيراز،
همه نويد ترا ميدهد باز...
کاشکي دوباره بهار بيايد
بوي شمشادهاي تازه بيايد
بوي شکوفههاي بنفش و سپيد بياد
بوي تو بيايد و خـــــــــــــدا هم بيايد
کاشکي دوباره بهار بيايد.
