بعد از آنكه شب آمد و شب رفت
ستاره اي در دستهايت گذاشتم و گفتم :
" يادم تو را براي هميشه فراموش ! "
به خود كه آمدم ديدم هم تو رفته اي و
هم آن ستاره را از دست داده ام !؟
حالا هر چه بيشتر به دنبال آن ستاره بي آسمان مي روم
كمتر به دستهاي تو مي رسم .
اما همين امروز به خانه كه مي رفتم
پشت شيشه مغازه اي
در دو نبش بعد از ظهر و غروب
تك كاغذي چسبيده بود :
" يك عدد ستاره پيدا شده !
صاحبش با دادن تنها يك نشاني
بيايد و آن را ببرد ."
ديگر چه فايده دارد ؟!
حالا كه دستهاي تو را از دست داده ام
!
چه فرقي مي كند
كه يك آسمان هم بي ستاره ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:30  توسط شایان.ک
|
به دست تو دادم دل ديوانه، ولي هيچ نميدانستم که تو در دل شکستن عرش اعلاطي نمودي.
نازنينم ! دل امانت دار رازم بود . همه هستي و جانم بود ... تو بودي در دلم ، رازم !!!
تمام آنچه شوق بودنم مي داد ، شکستي .
دل چه قابل داشت پيش حرمت ديدار شيرينت ..
شکستي جام سرشار از وجودت را ، خودت را !
دل چه قابل داشت ...
با تو ، من ، شورم ، غوغايي پر هياهو تا بداني با تو هر ناممکني را ميتوانم
بسوي بهترين ها رهسپارم ، تو را ميجويم از عمق درونم
تجلي گاه ذاتم گشته بودي ، تو را در جام دل چون گوهري سوزان
مثال شيشه ي عمري که از نا محرمان ناديده مي دارند ، پنهاني !
تورا در دل ، هميشه سبز مي ديدم .
ببخشا گر چنين بودم ، چنين هستم !!
هميشه ديده را ساده به ديدار تو مي دادم ...
تو را شهزاده ي بي انتها ي آرزوهاي حقير خويش مي ديدم
ببخشا گر چنين بودم !!!
ببخشا گر تمام آرزوهايم ، تمام وسعت دنياي فردايم تو بودي !!!
دل چه قابل داشت پيش ديدگاني کز سرمستي چنين مغرور و بي پروا
جهان سينه ام را آتش ...
ديدارجان بخش تو مي بخشند ،
بشکستي !
ز من بگذشتي و از آنچه من بودم
ولي هنگام رفتن هم مراقب باش
تا خورده دلهايم تو را زخمي نگيرند
دل چه قابل داشت...
کنون من مانده ام با سينه اي بيدل
به دور از هرهياهويي
فرو افتاده در تنهايي بي رنگ و بي رنگي
ميان سايه ي تاريک ما بودن ، شدن ، گشتن
و تصويري پر از ايهام نام و ننگ
بسان ابر پاره
گشته دور از آسمان پر ستاره
مانده در راهي که آغازش پديدار است و ...
پايان سخت نا پيدا...
من اينجا مانده ام با من !!
ميان رفتن و رفتن...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:54  توسط شایان.ک
|
و پرونده ی این ماجرا هم مانند
دیگر ماجراها با تمام تجربه های جدید
بسته شد و به پرونده های بسته ی
دیگر اضافه شد !!!
حال نوبت پرونده ی جدید است ....!!! 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:58  توسط شایان.ک
|
هنوز حرفای ناگفته دارم
!!!
هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن تو ام این زهره تلخ
نفرت و نوش کن
آره تو راست میگی عشق بچه بازیست همون بهتر بری مارم
فراموش کن
تو
آبروی عاشقی رو پاک بردی دارم جدی میگم برای من مردی
چقدر
ساده بودم که باورت کردم عزیزم بودی و خونم و میخوردی
تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی اما بدون که تو عاشقی باختی
عشق و چه ارزون و مفت فروختی
---
باختی باختی ---
یاد میگیرم از تو این و که برم به یک بهونه اسم این کار و بذارم راه حل عاشقانه
توی اوج اشک عشقی یاد میگیرم که بخندم
>>> هرکی سوخت و باخت مهم نیست . مهم این که من برندم <<<
از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم اما ثابت پــسـتــــی
من غصه راه نمیدم به توام بها نمیدم
تو فقط یه نقطه بودی من تو رو صدا میدیدم
تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی اما بدون که تو عاشقی باختی
عشق و چه ارزون و مفت فروختی
---
باختی باختی ---
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:38  توسط شایان.ک
|