تبليغاتX
!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! به سراغ من اگر میایید آرام و آهسته بیایید , مبادا ترک بردارد چینیه نازک تنهایی !i!i!

عجب شبی بود دیشب !!!!

 

دیشب بدترین شبه عمرم بود . من از دروغ وحشتناک بدم میاد

دیشب دروغی از یه عزیزی فاش شد ... اونقدر عصبانی شدم که هیچکس و نمی شناختم !

تا حدی که حتی دستم و روش بلند کردم . اونقدر زدمش اونقدر زدمش که .............. !!!!

بعد از ۱ ساعت از گذشتن ماجرا امد تو اتاقم . هیچ محلش نذاشتم  انگار که نه انگار کسی تو اتاقه

شروع کرد به حرف زدن ...... حدوده ۳۰ دقیقه واسه خودش حرف زد  من لام تا کام هیچی نگفتم

خودش و سرزنش میکرد ..... بغض کرده بود .... میخواست گریه کنه اما غرورش اجازه نمیداد

برای اینکه آروم بشه شروع کردم به حرف زدن .....خیلی حرف زدم واسش

دیگه تقریبا آروم شده بود .... بهش گفتم قبول داری اشتباه کردی گفت آره

گفتم بدو بیا اینجا .... دستام و باز کردم که بیاد تو بغلم  اول یه کم تعجب کرد اما وقتی باور کرد

خودش و پرت کرد تو بغلم .... بغضشو رها کرد و شروع کرد به گریه کردن .....

برگشت بهم گفت شایان خیلی دوست دارم بعدم گریش و ادامه داد !!!

آرومش کردم و بردم خوابوندمش !!!

امروز بیدار شدم دیدم  هنوز گیج خواب بودم برگشت گفت

-خیلی دوسش داشتی ؟

- کیو ؟

- ر.... دیگه !

- خوب آره . دیوونش بودم

 -الان چی ؟

- الان ؟ شاید سعی کنم از واقعیت فرار کنم اما نمیشه فرار کرد . آره الانم دیوونشم !!!

-چرا ولت کرد ؟

-ولم نکرد ! با داداشش مشکل داشت !!!

-یعنی بعدم ممکنه باهم باشین ؟ اگه داداشش بیخیال شه ؟

-نمیدونم !!!!

-میخوای واست فال بگیرم ؟

-فال ؟ ممنون میشم !! ۲ تا نیت دارم ها !!!

- ۲ تا نیتات چین ؟

- اولی اینکه هنوز دوسم داره یا نه ؟ و دومی اینکه ممکنه برگرده ؟

-باشه بذار اولی و بگرم ! .........

کتاب و باز کرد . شروع کرد خوندن . آروم میخوند چیزی نمی فهمیدم !! گفتم :

-چی شد

-خندید و گفت جالب درومد . دوست داره هنوز اما خیلی داره عذاب میکشه میخواد سعی کنه که

فراموش کنه همه چیزو اما نمیتونه !!! یه جورایی نمیتونه از واقعیت فرار کنه !!!

- که اینطور !!! جالبه . فال دوم و بگیر !

- باشه !!! اما یه محدوده زمانی مشخص کن ...............

-باشه . بگیر تا تولدم بر میگرده یا نه !

-باشه .............. به به ! چی درومد !! آره بر میگرده ... حافظم میگه واست دعا میکنم که برکرده

-ممنونم !!!!!

خیلی روحیه گرفتم . اونقدر خوشحال شدم که حد نداره

انگار تازه راه نفسم باز شده بود .....

                                                                           

                                                                                خدایا به امیده تو !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:39  توسط شایان.ک  | 

آتش

 

این شعر توسته یک ایرانی سروده شده و برنده ی زیباترین شعر در ۲ قاره ی اروپا و آمریکا شده

یه جورایی واسه عاشقا سروده شده ..........         عــــــــــــــــــــــاشـقــــــــــــــــــــــــــا

نام شاعر : مهدی صالحی کلام

 

The Fire

I open my eyes to see your shining thoughts in my day,

To guide me through and, saying me things for my day.

Searching in your eyes for the peace in life when,

Knowing that you were the peace in my life then.

Looking at every angle to see you coming close,

Where for me to find you and; you bring me close.

To hold your hand for now and keeping you forever,

It is a dream that I need not to awake from so soon.

Touching the softness of your skin to burn like a fire,

Kissing you gentle and holding you close to make that fire.

Telling you the thoughts of my mind of missing you so much,

So; you will know the hurt in me burning like a fire.

For us to want and to need each other is a desire,

So why is the wheel of life burning in fire.

From me to you knowing the secret of the life,

This is the secret of nature to burn in the fire.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:49  توسط شایان.ک  | 

THe eND

 

  

THe eND

 

ALL THe PeoPle SaY : SKY iS BLue , BuT I SaY : SKY iS BRoWN , BeaCauSe SKY iS iN YouR eYeS . !!!l

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:26  توسط شایان.ک  | 

دیگه از خودم بدم میاد !!!!!!

 

از دیروز تا حالا به خاطر مشکلم با خیلیا مشورت کردم

همه چیزو بهشون گفتم نمی دونم چرا همه گفتن رفتارم

باعث بوجود امدن این مشکل شد اما آخه مگه من چه

کار کردم ؟

خیلی بهم بر خورد اول اما امروز که آن نشد نشستم به

رفتارم فکر کردم به حرفای همه فکر کردم دیدم که آره

اگه یه کم واقع یبن باشم منم ......!!!!!!

اما من تو حال خودم نبودم هیچ چیز وهیچ کس واسم

مهم نبود . شب و روز کارم شده بود غصه خوردن

من تازه به خودم امدم و واسه آیندم تصمیم گرفتم

اونقدر آرامش پیدا کرده بودم و خودم و پیدا کرده بودم

که تصمیم گرفتم واسه کنکورم بخونم

همه بهم گفتن قدر لحطاتتو بدون

زندگی همش ریسکه

حتی به نظره من نفس کشیدنم یه جور ریسکه

چون نفسی و که به درون میبریم نمیدونیم که

آیا برگشتی داره یا نه

کاش میتونستم خودم و به دیگران ثابت کنم

چیزی که همیشه بابام میگفت

چیزی که همیشه بابام آرزو داشت این بود

که خودم و بهش ثابت کنم

کاری که هیچ وقت نکردم نه واسه بابام نه واسه هیچ کس

بعد معنه دیگران و میکنم که خودخواهن !!!

از خودم حالم بهم میخوره ...!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 18:6  توسط شایان.ک  |