تبليغاتX
!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! به سراغ من اگر میایید آرام و آهسته بیایید , مبادا ترک بردارد چینیه نازک تنهایی !i!i!

R....!!!l

 

  

  [ ..... LoVe .....YoU  ] 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:48  توسط شایان.ک  | 

عشق یعنی زندگی !!!

 

عشق یعنی ، زندگي در يك بهشت

عشق يعني ، انتهاي سر نوشت 

عشق یعنی ، قطره اشك صدف

مستي و رقص سماواتي دف 

عشق یعنی ، گريه هاي چشم خمار

بوسه هاي مهر بر لب يار 

عشق یعنی ، شور آتش در نفس

ضجه هاي زندگي كنج قفس

عشق یعنی ، موج بر درياي مهر

نور لبخند ستاره در سپهر 

عشق یعنی ، شمع دل افروختن

همچو پروانه در آتش سوختن 

عشق یعنی ، معرفت يعني شعور

عشق یعنی ، اشك خونين در ميان چشم كور 

عشق یعنی ، علت آوارگي

بي ريا بودن ، صفا و سادگي 

عشق یعنی ، اسب وحشي بي سوار

عشق یعنی ، همچو مجنون در گريز از روزگار 

عشق یعنی ، سينه اي آغوش راز

عشق يعني آنچه بر هر كس نياز

~~~~~~~~~~~~~~~

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 15:0  توسط شایان.ک  | 

چگونه ؟؟؟

 

امروز باز این من بورم که در ضربان یک لحظه دیدنت استادم

و در آتش غرور سرخی نگاهت سوختم و تو مثل هر بار دیگر

اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی

حسرت رفتنت را از سکوت نگاهم شنیدی

و رفتی اینبار تلخ تر از هر بار ... میدانی ؟

آتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوزاند

و اشک مرهمی نیست بر آتش دل

با این همه دل به این خوش میکنم که عطر آبی نفس هایت

در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است

معنی باران !!!

چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:56  توسط شایان.ک  | 

چه جالب !!!

سوال:
من از تو یک سوال دارم تورو خدا مردو مردونه جواب بده
من با یک نفر دوستم و اون منو خخخخخخخخخخخخخیلی دوست داره
درضمن ما باهم 3 سال که دوستیم(توی این 3سال اون الان فقط نزدیک 5ماه میشه که من بهش اجاره دادم دستمو بگیره)
من هم همچی ازش بدم نمیاد
اما اون یک چند وقته که یک جوری شده
یعنی همش میخوادمنو ببوسه یا نمیدونم ازهمین چیزا دیگه
حالا به نظر تو من اجازه بدم که اون راحت باشه یا نه ؟

پاسخ: براي مرحله اول همين حالا بلند شو و يك آينه پيدا كن و خودت را سير تماشا كن. ببين واقعا آنقدر زيبا و جذاب هستي كه يك نفر بتواند تو را سه سال تمام، بدون هم‌آغوشي تحمل كند؟ اين قيافه‌اي كه توي آينه مي‌بيني را با چهره چند نفر از دوستانت مقايسه كن... به قول خودت مرد و مردانه! جواب تو به خودت مي‌تواند يكي از اينها باشد:
الف: بله! اين يعني تو يك دختر فوق‌العاده زيبا هستي (نميگويم معمولي. توجه كن! ميگويم: فوق‌العاده زيبا!) كه اجازه داده يك پسري در جوارش از زيبايي او لذت برد. لذت تماشای زیبایی كه بزرگ‌ترين لذت است! در اين صورت اختيار با تو است. زیبا شناس، کسی که درک و شناخت زیبایی را داشته باشد می تواند تا ابد با وضعیت فعلی پیش برود. پس بدان که تا خودت نخواهی از دستش نخواهی داد و می توانی بنا به علاقه خودت با او رفتار کنی... بخوابی یا نه!
ب: خير! يعني تو يك دختر معمولي هستي. در اين صورت او يا كمتر از ۲۰ سال سن دارد (با يكي دو سال بالا و پائين)؛ يا رسما ديوانه است! در غير اين صورت چطور توانسته تو را سه سال آزگار
با لباس تحمل كند؟ محال است حالتي غير از آنچه گفتم در موردش صدق كند. اگر كمتر از ۲۰ سال سن دارد كه بدان اگر با او نخوابي پس از آنكه موارد ديگري براي انتخاب در دسترسش قرار گرفت بدون شك تو را ترك مي‌كند. اگر هم او بيشتر از ۲۰ سال سن دارد پس وقت را تلف نكن. معرفي‌اش كن به تيمارستان.
نکته اخلاقي: روابط بدون هم‌آغوشي، بيمارند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:31  توسط شایان.ک  | 

عجب !!! بیچاره پسرا !!!

 

 دخترها!

 توی ماهيتابه روغن ميريزن
 اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
 - تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
 چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

 پسرها!

 توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
 توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
 ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
 توی ماهيتابه روغن ميريزن
 توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
 يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
 چند تا فحش ميدن
 دنبال كبريت ميگردن
 با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
 ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
 ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
 تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
 چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
 ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
 تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
 روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
 تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
 دنبال نمكدون ميگردن
 نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
 دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
 نمكدون رو پر از نمك ميكنن
 صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
 نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
 بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
 چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
 توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
 با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
 صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال(عادل خان) ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
 سريع برميگردن توی آشپزخونه
 تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
 ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
 دنبال ظرفهای مسی ميگردن
ق ابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
 چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ي اد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
 چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
 ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
 روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
 چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
  نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
 قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
 چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
 با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
 پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
 نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:26  توسط شایان.ک  | 

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم ..... از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

 

با تو چه زندگی هايی که تو روياهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفر ها با تو کردم چه سفر ها تو رو بردم
دم مرگ رسيدم اما به هوای تو نمردم
 دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم
از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگينه اون از غصه ی توست
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم
می رسيدی تو ،من اما آرزو به دل می موندم
هی ميخواستم که بگم تا بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روز هايی گذشتم
اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
دارم از تو می نويسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقدر ميگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:17  توسط شایان.ک  | 

بغض نکن !!!

بغض نکن بهار من بغض تو آبم می کنه

          گوله اشکای چشات خورد و خرابم می کنه

                  بغض نکن که قلب من تو سینه پرپر می زنه

                            آخه اون چشمهای تو تموم دنیای منه

                                  تو چشات که اشک میاد یه جورایی دیوونه میشم

                     صدهزار آبادی ام باشه یه ویرونه میشم

                             دست تو تو دستمه دیگه مهم نیست چی کمه

                            بغض نکن که بغض تو آتیش به جونم میزنه

       وقتی اشک تو چشماته دنیا سرم خراب میشه

               دشت سرسبز نگات برام یهو سراب میشه

                         بغض تو مثل یه خنجر تیکه پاره ام میکنه

                                   بغض نکن غم چشات داره بیچاره ام میکنه

                                                 من میخوام که چشم تو زلال و آفتابی باشه

                                                     من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

                                                هرچی گفتی تو باشه حتی اگه به قمیت

                                                       سوختن و شکستن و یه عمری بیتابی باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:14  توسط شایان.ک  | 

کاش میدیدم !!!

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:11  توسط شایان.ک  | 

همیشه در یادم باقیست !!!

 

 

 ۴۰ روز گذشت 

بازگشته همه به سوی اوست !!!

                                                                                                         دوستت دارم .  شایان . ک

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:20  توسط شایان.ک  | 

>>> خوشحالم که تو برگشتی به کنارم <<<

سلام

چند روز پیش نشستم تمام وبلاگم و خوندم دیدم هرچی مطلب نوشتم از رفیقه نیمه راه گفتم !! دیدم واقا بی انصافی که آدم همش نیمه ی خالی لیوان و ببینه !! فقط که نباید بدی هارو گفت !!!

یه زمانی در حسرته برگشتش بودم !! چه روزهایی که چشمم به گوشیم بود تا بهم زنگ بزنه بگه که شایان پشیمون شدم چه شبهایی که خودم و سرزنش می کردم و میگفتم خودم کردم که لعنت بر خودم باد . هرکاری میکردم فراموشش کنم نمیشد مدام صداش . چهرش . اون نگاه نازش  تو ذهنم بود....  حالا به هر دلیلی برنگشت !! یادتونه اون آخریا فال حافظ که گرفتم و یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور درومد ؟

پیشه خودم میگفتم دیگه عمرا برگرده . اونطوری که این رفت .....!!!

خوب دیگه با این مقدمه ی کوتا ه میخواستم بگم که اون برگشته پیشم.....!!!  الهی قوبونش برم مناونطور که گفته نمیخواد هیچ وقت ترکم کنه   ببینیم و تعریف کنیم !!

واسمون دعا کنید که همیشه باهم باشیم ! البته به خوبی و خوشی

                                           یا علی !!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:8  توسط شایان.ک  |