تبليغاتX
!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! حرفای دلم !i!i!

!i!i! به سراغ من اگر میایید آرام و آهسته بیایید , مبادا ترک بردارد چینیه نازک تنهایی !i!i!

دیگه به کی بگم بابا ؟؟؟

 

میخوام بگم از اون روزا از اون غما از اون شبا

بابای من مثل یه شمع می سوخت تو کوله بار غم

بابای خوب و نازنین فرشته ی روی زمین

وقتی می کرد آه و ناله دلم هوری می ریخت پایین

صدا می زد شایان شایان بیا تو به پیش بابا

وقتی می رفتم پیش اون نگاه می کرد با اون چشاش

می گفت شایان عزیز من فدای تو بشم بابا

لبخدن میزد به روی من اشکاش میریخت توی چشاش

یه صبح که از خواب پا شدم مثل هر روز رفتم پیشش

یه آن دیدم بابا نیستش 2

گفتم کجا رفته بابا گفتند رفته پیش خدا

دیگه به کی بگم بابا 2

دیگه کجاست صدای تو نگاه تو صفای من

دیگه کجاست مهر و وفا وقتی که نیست بابای من

چطوز دلت امد بری بدون من ودا کنی

خیلی دلم تنگه برات خدا نگهدارت بابا

حالا من از خدا می خوام که حفظ کنه مادرم و

هم مادرم هم یاورم هم جونمو تاج سرم

 

پایان

                                                                                             شایان ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:23  توسط شایان.ک  | 

تا پدر نشوی قدره پدر ندانی !!!

 

 همیشه بابام بهم میگفت تا پدر نشدی قدره پدر ندانی

 ما ایرانیا مرده پرستیم تا زمانی که طرف زندست

 قدرش و نمدونیم اما وقتی که مرد واسه همه عزیز

 میشه

 نمدونم شاید منم یکی از اون مرده پرستام !

 هر وقت با بابام دعوام میشد میگفتم بابا غصه

 نخور همه بچه ها با مامان باباشون اینجورین

 این مثله و یه چیز عادی میدونستم

 الآن دیگه بابای من پیش ما نیست

 خیلی راحت ما رو ترک کرد و عمرش

 به پایان رسید . همیشه هروقت از زندگی

 نا امید میشدم میومد بغلم میکرد و میگفت

 شایان من همیشه پشتتم همیشه هواسم بهت هست

 منم خیالم راحت میشد و به زندگی دل میبستم

 کی فکرش و میکرد که اینجوری بشه

 دیگه کی بغلم کن و بهم دلداری بده . کی ؟


 الآن هرکس و میبینم که با باباش یه کم بحث

 میکنه سریع باش برخورد میکنم .. بهش میگم

 قدره باباتو بدون ... هیچ کس نمدونه که چه گنج

 بزرگی و داره !!! گنجی که من با خود خواهیام از

 دستش دادم !!! جاش خیلی خالیه !!! خیلی

 هر گوشه ی خونه و نگاه میکنم یه خاطره

 ازش واسم زنده میشه ...

 شبا مدام یاده خاطره ها میفتم

 دیگه دارن دیوونم میکنن

 - روزی که بابام رفت تو آی سی یو بیهوش بود

 کلی دعا کردم کلی اشک ریختم که خدا برگردونش

 که اینکارم کرد ! بهوش امد !!!

 وقتی رفتم ملاقاتش دیدم که دست و پاش و بستن

 دهنشم محکم بسته بودن

 هیچکس و نمیشناخت . وقتی اینطوری دیدمش

 اشک از چشمام سرازیر شد ....

 تا مامانم و دید انگار دنیارو بهش دادن

 مامانم و شناخته بود . مدام دست و پاهاش و تکون میداد

 شب که امدن خونه باز اشک ریختم کلی دعا کردم

 مامانم طاقت نداشت رفت بیمارستان دیگه کامل همرم میشناخت

 حتی مامانم از بیمارستان زنگ زد خونه من باهاش صحبت کردن

 گفت حالم خوبه هیچ وقت تو زندگیم اینقدر خوشحال نشده بودم

 همون موقع به مامانم گفت به شایان بگو خیلییی دوسش دارم

 فرداشم رفتم ملاقاتش به خوبی گذشت تا شب

 موقع خواب اصلا خوابم نمیبرد . بد جور کلافه بودم

 بالاخره صبح شد و ساعت8:30از خواب بیدار شدم !

 تو خونه تنها بودم

 مامانم نامه گذاشته بود که من رفتم ملاقاته بابا بیمارستان

 تا ساعت 9 که تلفن زنگ خورد دیدم خالمه داشت گریه

 میکرد . گفتم چی شده خاله ؟ گفت یه خواب بد واسه بابات

 دیدم زنگ بزن مامان ببین حال بابا چطوره

 خیلی جا خوردم . پیش خودم گفتم چرا خوده خالم که نگران

 زنگ نزد مامانم چرا من باید بزنم ؟


 بعد زنگ زدم . خواهرم گوشی و برداشت گفتم حاله بابا چطوره ؟


 گفت شایان حالش بده ...

 دوباره دلم طاقت نیورد زنگ زدم

 گفتم آجی چی شده به منم بگو

 گفت شایان پاشو فقط بیا بیمارستان

 سریع لباسم و پوشیدم زنگ زدم تاکسی سرویس و

 به طرف بیمارستان راه افتادم

 دمه دره بیمارستان تا شعاع 50-60 متر ماشین بود

 از تاکسی پیاده شدم و به طرف بیمارستان فقط دوییدم

رسیدم دمه در یه دفه پسر عمم و دیدم که سرش به دیواره و داره

 گریه میکنه گفتم چی شده اقا مجید یه دفعه پرید بغلم و گفت

                                        شایان بی پدر شدی !!!!

                              !!!..................................................!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط شایان.ک  | 

زندگی کردن خیلی سخته !!!

 

 سلام . بعد از مدتها دارم آپ میکنم ........... !!! چه اتفاقاتی که تو این مدت کم نیفتاد !

 میگن سرنوشت دست خود آدماست اما دروغه !!

 به نظره من آدما وقتی متولد میشن خدا سرنوشت هر کدوم و همون اول  رقم میزنه

 چه بد چه خوب باید پذیرفت !

 من یه زمانی فکر میکردم زندگی کردن خیلی آسونه میگفتم هرچی باشه میگزره میره پی کارش

 اما هیچ وقت فکر نمیکردم که سخت ترین کاری که وجود داره همین زندگی کردنه !!!

 اگه یه روز صبح از خونه بزنیم بیرون خیلی ها رو میبینیم که واسه ادامه ی زندگیشون دارن 

 تلاش میکنن

 از کارگره ساختمونی که داره با تمام نیروش آهنارو جا به جا میکنه....!!!

 راننده ی تاکسی که مدام دستش رو بوق ماشینه و مدام هواسش به گوشه های خیابونه که 

 مسافری و از دست نده....!!!

 پلیسی که سره چهارراها وای میسه و هواسش و به ماشینا میده که مقررات و رعایت 

 کنن ...!!!

 تا  دکتری که شب تا صبح مشغول کار بوده و با تمام خستگی در حال برگشت به خونست 

  و و و .............!!!!!   همه به دنبال راهی برای زندگی کردن !

 

                             زندگی کردن خیلی سخته !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:26  توسط شایان.ک  |